علی کوچولوعلی کوچولو، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 7 روز سن داره

علی طلا شیطون بلا

سفر به مشهد

12 تیر توی ماه رمضان بود که با مادر جون فرشته و عمو وبابا بزرگ وعمه اینا و خاله سمیرا اینا و مامان جون طوبی بلیط قطار گرفتیم واسه مشهد اولین باری بود که سوار قطار میشدیم.بابا جون حمید و دایی محمد هم نیومدن دایی که سر کار بود و بابا جونم چون کمر وگردنش خیلی درد میکرد باهامون نیومد . ولی گفت شاید خودم بعد با هواپیما بیام پیشتون. شما قند عسلم دقیقا شب قبل از سفر تب کردی و منم میدونستم که واسه دندونای خوشگلته ولی کلی حالمون گرفته شد دیگه ...... سوار قطار که شدیم شما هنوز تب داشتی و منم بهت استامینوفن میدادم از دهن و چشمتم که مدام آب میومد واسه همین خیلی بیقراری میکردی ایستگاه اول که قطار وایساد بابا تو رو با خودش پایین برد تا حال و هوات ع...
1 مرداد 1393

مادرانه...

این متن و یه جایی خوندم (یعنی توی یکی از پستای دوستم ساناز جون که  با اجازش کپی کردم )خیلی خوشم اومد گفتم واست بزارم شاید بعدها که میخونیش به دردت بخوره و یه تلنگری تو یه سری موقعیتها واست باشه...   به کلینیک  خدا  رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم ... خدا  فشار خونم را گرفت، معلوم شد که   لطافتم  پایین آمده. زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج 40 درجه  اضطراب  نشان داد. آزمایش ضربان  قلب  نشان داد که به چندین گذرگاه  عشق  نیاز دارم، تنهایی سرخرگ هایم را مسدود کرده بود ...  و آنها...
27 تير 1393

باغ ارم

جمعه ی هفته پیش میشه 23 خرداد 93 زنگ زدم به دایی محمد و گفتم اگه کار نداره دوربینشو بیاره و چند تا عکس خوب ازت بگیره  تو هم تا تونستی اونجا دویدی مگه میشد عکس گرفت این چند تا نمونشه... اصلا حواستم به دوربین نبود در حال تماشای پرنده ها آخخخخ خوردم زمین یه گشتی توی چمنا بزنم وای خسته شدم به هیچ وجه به ما نگاه نکردی ولی یه خانمه اومد و بهم گفت میتونم از پسرتون یه عکس بگیرم ما هم گفتیم اگه میتونید آره اونم نگاه شما کرد و گفت علی کوچولو ببین منو شما هم به راحتی نگاش کردی و اونم عکسشو گرفت  حالا با ما چه دشمنی داشتی نمیدونم وای که چق...
28 خرداد 1393

خداحافظی با شیر

آخ جون الان گل پسرم 9 روزه که پاکه 9 خرداد جمعه شب بود که از بس خسته بودی بدون شیر خوابت برد و از اونجایی که یه مدتی بود که دیگه در طول روز شیر و باشیشه بهت نمیدادم فقط شیر پاستوریزه با لیوان نی دار میخوردی تصمیم گرفتم که دیگه همون آخر شبم که میخوای بخوابی یا حسابی سیر باشی و یا یه کم زودتر از اینکه بخوابی شیر بریزم توی لیوان تا بخوری و یه کم ورجه وورجه طبق عادت همیشه وبعد بزارمت روی پام تا بخوابی که خدا رو شکر همینم شد اصلا فکر نمیکردم که انقدر راحت باشه ولی ناگفته نماند که خودتم خیلی همکاری کردی عزیزم فقط تو این مدت مایعات زیاد بهت دادم البته هنوزم ادامه داره ولی میخوام به خاطر اینکه فقط به این لیوانت که نی داره وابسته نشی چند تا ...
18 خرداد 1393

یک روز کاری همراه با پدر

چند روز پیش یه کم مریض و بی حال بودم ظهر که بابایی اومد خونه ناهار خوردیم و شما هم هی میخواستی با من بازی کنی منم که اصلا حالم خوب نبود بابایی جور من و کشید و وقتی هم که میخواست بره سر کار شما رو با خودش برد هر چند خیلی کار داشت ولی به خاطر مامانی این کار و کرد دستش درد نکنه خیلی دوسش دارم   منم استراحت کردم  عصر که با بابا برگشتی انقدر خسته شده بودی و شیطونی کرده بودی که توی ماشین خوابت برده بود و بابا همینجوری بغلت کرد و آوردت توی خونه,شما هم تا2ساعت بعدش خواب بودی. این یکی عکسم یه روز انقدر بازی و بدو بدو کردی که خودت اینجوری خوابت برد ...
13 خرداد 1393

حمام و آب بازی

چهره ی گل پسر نازنینم در 20 ماهگی در حمام موهاتم مامانی اینجوری کرده عاشق حمامی هر وقتم میری حمام میگی آب بابی یعنی آب بازی... راستی چند روز پیش تولد حضرت علی روز پدر و مرد بود روزشون مبارک هم به بابا جون حمید وهم به بابا اصغر تبریک میگم  اسم شما هم چون علی بود بابایی واست یه هدیه کوچولو خرید که ماشین بود هدیه پارسالتم که7ماهه بودی یه دست بلوز و شرت بود همون مشکیه که عکس نی نی روشه تو چند تا از عکسات هستش.بووووووس مبارکت باشه گلم اینم از اتوبوسی که بابایی واست خرید.دستش درد نکنه ...
13 خرداد 1393

علی جونم در 20 ماهگی...

علی کوچولو هم دیگه داره مردی میشه واسه خودش,4ماه دیگه 2 سالت میشه عزیزم از 15 ماهگیت تا حالا خیلی کارهای جدید یاد گرفتی.مثلا هر چیزی رو که بهت میگیم بگو با اعتماد به نفس کامل تلفظ میکنی ولی خودمونیما هیچ شباهتی بهش نداره مثلا مرسی رو میگی meme  یا کفش رو میگی ta یا شب بخیر رو میگی bab be be     این از حرف زدنت  از توی حیوونا سگ-گربه-گاو-شیر-مار-اسب-خرگوش-لاک پشت-کانگارو-جوجو(مرغ-خروس-کلاغ)گوسفند-ماهی رو با تصویر میشناسی صداشونم در میاری یا کاری رو که انجام میدن مثلا واسه کانگارو میپری واسه لاک پشت آروم راه میری.از توی میوه ها هم سیب-گوجه-هویج-موز-هندوانه که بهش میگی "هن نه نه" و عاشقشی رو بلدی با تصویر بگی...
12 خرداد 1393

بازیهای این روزا...

اینم از اسباب بازی مورد علاقت در 19ماهگیت, عاشق این چرخونکایی اینم از اولین اسباب بازی که گل پسرم با انتخاب خودش و به زور و گریه صاحب شد.آخه ما رفته بودیم که واست لیوان نی دار بخریم از یه سیسمونی فروشی که شما اینو دیدی و نشستی روش و دیگه پایین نیومدی حتی موقعی که بابا خریدشم حاضر نشدی که بیای پایین بابا هم مجبور شد سوار بر اسب شما رو بغل کنه و سوار ماشین کنه توی این عکسم هر چی صدات میزنم میگم علی ببین مامانو عکس بگیرم اصلا توجه نمیکردی و تمام حواست به خونه سازی بود و اما اینم از بلندترین برجی که گل پسرم تا حالا ساخته خب میریم سراغ سرگرمیه بعدی که روشن و خاموش کردن لامپ خونه بوسیله ص...
28 ارديبهشت 1393

حال این روزای من و بابایی...

گل پسر مامان و بابا دیگه مردی شده واسه خودش12روز دیگه علی آقا20ماهه میشه و اما این روزا خییییییلی بهانه گیر شدی دوست داری همه چیز طبق میل شما انجام بشه,اینجوریم که نمیشه مامانی,این میشه که یه کم اوضاع پیچیده میشه شما گریه میکنی  من و بابایی هم بر خلاف میلمون مجبوریم که یه خورده به این شیوه ی کار شما کم محلی کنیم .اول که تا اونجایی که بشه سعی میکنیم شما رو یه جوری با یه چیز دیگه مشغول کنیم بعضی وقتا پیروز میشیم بعضی وقتا هم اونجاس که کم محلی میکنیم شما هم گاهی وقتا خسته میشی از گریه کردن و گاهی وقا هم نه کار به جاهای باریک میکشه یعنی انقدر گریه میکنی که دیگه صورتت پر از اشک و قرمز میشه صداتم میگیره.آخه مامان جونم چرا اینجوری میکنی با خود...
27 ارديبهشت 1393